شاهکار
پیر زن با یکدندگی میخواست به خانه خواهرش برود
همه خسته بودند
ساعت١ ١ شب بود
می خواستند یک طوری متوجه اش سازند که نمی توانند همراهیش کنند
مطمئن بودند موافقت نخواهد کرد
باز هم همان لجبازی . . .
که سالها همسر ، فرزندان و اطرافیانش را آزار داده بود
و خاطرات آن که گه گاه ذهن را تلخ می کرد
به نظرم اگر هر کدام از ما یک رفتار اشتباه
تنها یک رفتار اشتباه را
از زندگیمان حذف کنیم
شاهکار کرده ایم
کباب
گرگ میش عصر سیزده بدر بود
با سرعتی متوسط کنار سد و درختهای کنارش حرکت می کردیم
لذت بخش بود این آرامش
شیشه یه کم پایین بود
باد ملایمی سرک میکشید توی ماشین و بیرون می رفت
کمکی سرد بود
خوشحال بودم که بالاخره یه سیزده بدر جای آرام و دنجی پیدا کرده بودیم
یه سیزده بدر بالاخره خوش گذشته بود
...
یه خانواده که یه خانم و دو تا بچه و دو تا پیر مرد بودن بیرون پرایدی ایستاده بودند
با حالتی مستاصل از اتومبیلهایی که باسرعت از کنارشون رد می شدند
کمک می خواستند
ما که از ثواب کرده ها کباب شده ها شنیده بودیم که
اینجور موقعها باید پاتو محکمتر روی پدال گاز فشار بدهی و
انگار نه انگار که وجدان داری
از جلوشون گذشتیم
...
یه لحظه
خلوتیه منطقه
تاریک شدن هوا
سرمای شب
اون دو تابچه و . . .
نمی شد نایستیم
خلاصه چرخ یدک قرض دادیم
زیاد راغب نیستم آخرشو بگم
به نظرم برای اینکه وجدان ملت درد بیاد
نباید بزاریم ثوابها کباب بشوند
صبر
چشمهای سبزش مستقیم تو چشمام نگاه میکرد
بانک شلوغ بود
آخر ماه و حقوقها
ولی نوع رفتارش منو از فضای کلافه کننده بانک بیرون کشید
مثل هم قطاراش نبود
چشماش التماس نداشت
قاطع و گستاخ
اینقدر کوچیک بود که فکر کنم هنوز راه و چاه کارشو یاد نگرفته بود
همین نوع رفتارش برام جالب بود
کنار پام ایستاد جعبه آدامسشو جلوتر آورد
همین یه بسته مونده
نتونستم مقاومت کنم
به یاد بازیهای بچگیم گذران بچگی او را نگاه کردم
مشتاق شدم ارتباط بیشتری بااو برقرار کنم
برای اولین جمله گفتم
چنده؟
دویست
یک دویست تومنی از زیپ جلو ی کیفم در آوردم
آدامسو که به طرفم گرفت
گفتم نه این پول برای خودت آخرین بسته رو به یکی دیگه بده
نمی دونم چرا ، شاید از روی ترحم
اسکناسو گرفت و چند قدم اونورتر رفت
مسئول باجه صدام زد
نمی دونم چه مدت کارم طول کشید
شاید ١ ساعت یا بیشتر
دو باره کنار پام احساسش کردم
هنوز بسته آخر تو دستش بود
به علامت سوال سرمو تکان دادم
این دفعه چشماش ملتمس بود
دستشو دراز کرد
آدامستونو بگیرید
بازم نتونستم بگم نه
پاهای کوچکش با قدمهای پر انرژی و بازیگوش
طوری از بانک خارج شد که انگار به موفقیت بزرگی رسیده
شهر آرا
برای جلو رفتن
دو دل بودم
برای خودش مردی بود ممکن بود کمکم . . .
سطل زباله کنار خیابان از مسیرش منحرف شده بود
از هر طرف که جسم نحیفش را جلوی سطل سد می کرد
باز هم چرخهای سطل راه خودشو به سمت خیابان پیدا می کرد
اتومبیلها بسرعت از کنارش رد می شدند
صورت آفتاب سوخته و لاغرش در میان یقه گشاد و نارنجی لباسش
گم شده بود
15 سال یا حتی . . .

